|
پژوهش و گسترش ایرانشناسی
|
||
|
Iranology Dilate : جستارهای درباره تاریخ، فرهنگ، استوره، ادب و جشنهای ایران |
بخش دوم :
اکنون پس از بررسی مشترکات، در ادامه جستار به نقد بخشهایی از اندیشه و باورهای جناب دکتر نوری علا که با آن مخالفم میپردازم.
دکتر نوری علا در مرزی
بسیار حساس خیلی شفاف تکلیف خویش را روشن کرده و همسوی جوانان ناسیونالیست درونمرز
قرار گرفته اند. نیک میدانیم که کسانی ناسیونالیسم و ملی گرایی را به مبارزه با
استعمار و غرب ستیزی و البته دفاع از مرزهای سیاسی منحصر کرده و میکنند. درحالیکه
در برابر آنها کسانی هستند که علاوه بر ویژگی های بالا، به هویت ملی و فرهنگ ملی
توجه دارند. شخصیت جبهه ملی در کنگره سراسری میگوید : "ملی گرايی افراطی که عمدتاً به ايدئولوژی
ناسيوناليستی تکيه داشت از دوران رضا شاه سر بر آورده
بود و تحت تاثير ناسيونال سوسياليسم هيتلری و ناسيوناليسم اروپايی و
در تقليد از آنها داد سخن از برتری نژاد آريايی می داد... افتخار به
نژاد آريايی، ستايش مبالغه آميز ايران باستان، نفرت از اعراب و سياست يکسان
سازی نژادی و قومی و زبانی اساس سياستی بود که بقايای آن در دوران
محمد رضا شاه پهلوی نيز ادامه داشت و دستاويز برقراری جشن های ۲۵۰۰ ساله و تاجگزاری و لقب آريا مهری بود. مصدق
و جبهه ملی هرگز در دام اين افراط در نغلطيدند. ملی گرايی آنان در افتخار
به گذشتگان و خاک و تبار نبود. آنان مردم ايران را دوست داشتند و برای
بهروزی مردم زمان خود فعاليت می کردند؛ برای آنان حقوق والايی قايل بودند
که فقط با مبارزه با استعمار خارجی و استبداد داخلی ميسر بود؛ همان استبدادی
که خود را مظهر ناسيوناليسم ايرانی می دانست... درسی که می توان از
اين سنت بجا گرفت اينست که در زمان حاضر نيز نبايد بهيچ وجه تحت تاثير رفتار
بشدت ضد منافع ملی حاکمان فعلی ايران و گفتمان ضد ملی آنان دچار عکس العمل
شده و بوادی افراط در ملی گرايی در غلطيد. مشی اعتدالی جبههء ملی در اين
زمينهء مهم همچنان بايد حفظ شده و ادامه يابد".
ولی دکتر نوری علا چنین پاسخ میدهد که : "آقای مهندس شريعتمداری فرمول پرهيز از افتخار به گذشتگان و خاک و تبار و تقليل مفهوم ملی گرائی به مبارزه با استعمار خارجی و استبداد داخلی ياد می کنند؛ و من در مقالهء هفتهء پيش خويش به اين «تقليل» اشاره کردم و گفتم که مليت بر چهار ستون استقلال و حاکميت و تاريخ و فرهنگ استوار است و بی اعتنائی به تاريخ و فرهنگ، مليت را پديده ای ناقص و ملی گرائی را امری بی محتوا می سازد. اما، بنظر من، ريشهء هراس سنت گرايانهء برخی از اعضاء صادق نهضت ملی از «گرايش جوانان امروز به ايران باستان» تنها به سياست های فرهنگی رضاشاهی و محمدرضا شاهی بر نمی گردد و دقيقاً از نفوذ طبيعی سبقه و سليقهء مذهبی ـ اسلامی آنان نيز مايه می گيرد. و ما اين نکته را خوب می دانيم که اساساً جبههء ملی، بخصوص در مراحل تکوينی خود، در دست همينگونه از مبارزان مذهبی ضد استعمار شکل گرفته است؛ يعنی کسانی که مذهبشان مشروعيت خويش را در نفی گذشتهء پيش از اسلام ايران جستجو می کند."
ولی شگفتی من از اینجاست که آقای نوری علا که خیلی خوب سیاست های تفریطی نهضت و جبهه ملی از زمان خود دکتر مصدق تا همین امروز (کنگره اخیر جبهه ملی در اروپا) را مطرح میکند چرا همچنان سیاستهای فرهنگی رژیم پهلوی را نه تنها افراطی، که غیرناسیونالیستی میخوانند؟
از بسیاری از شخصیت های دانشمند شنیده ام که سیاستهای فرهنگی ملی گرایانه رژیم پهلوی به ویژه در دوران محمد رضا شاه نوعی واکنش منفی در میان روشنفکران و حتا برخی طبقات مردم ایجاد کرده بود. به گونه ای که هرکس با شاه و رژیمش به دلایل سیاسی مخالف بود، نه تنها با سیاستهای فرهنگی رژیم همراهی نمیکرد، بلکه از آن متنفر میشد. ولی به کمک پژوهش های ارزشمند منتشر شده در چند سال گذشته و گوشزدهای روشنفکران مستقل و براستی بی غل و غشی چون دکتر نوری علا (همچنانکه در همین جستار اشاره داشتند) روشن شد که این بهانه ای بیش نبوده و هرگز هیچ روشنفکر و دانشمندی به صرف مخالفت سیاسی با حاکم، به مقابله فرهنگی با او بر نمیخیزد. (صادق هدایت، میرزاده عشقی، بهار و ... شخصیت هایی منتقد رضا شاه ولی هوادار فرهنگ و تاریخ ایران باستان بودند. شخصیت های بسیاری را در دوران محمد رضاه شاه هم میشناسیم). با ریزبینی پی خواهیم برد که جریان جبهه ملی اگرچه دارای چندین شخصیت بزرگ سکولار از جمله شخص دکتر مصدق به عنوان رهبر بود، ولی به دلیل پیوندهای ناگسستنی اش با جریانات اسلامگرا و مقابله همیشگی اش با دو جریان چپ ضد دین و ملیگراهای شاه دوست، ذاتا جریانی "ناسیونالیست فرهنگی – هویتی" نبوده و هنوز هم نیست (صرف نظر از وجود استثناءهایی چون روانشاد پرویز ورجاوند).
حال پرسش اینجاست که مایی که با راهنمایی دکتر نوری علا حساب مخالفت سیاسی با شاه و رژیمش را از سیاستهای فرهنگی او جدا میکنیم و چون با شاه مخالفیم، با کوروشی که شاه مدام از او سخن میگوید مخالفت نمیکنیم، چگونه نه تنها هرگز تمجیدی از سیاستهای فرهنگی دوران پهلوی نکرده، بلکه از اطلاق صفت "ملی" هم بدان پرهیز میکنیم؟!
1- دکتر نوری علا و برخی از دیگر روشنفکران، منکر وجود دولت ملی گرا و ناسیونالیست در دوران پهلوی بوده و آنچه بود را "شاه پرستی صرف" میخوانند. دکتر نوری علا در همین جستار مینویسند : "ملی گرائی، در ساحت حکومت های ايدئولوژيک، دينی و مذهبی هيچگونه امکان تحققی ندارد چرا که کار اين نوع حاکميت ها هميشه از نوع همان «ترجيح دادن» هائی است که ذکر کردم. اينها، بنا بر طبيعت خود، همواره جامعه را به خودی و غير خودی تقسيم می کنند و، در نتيجه، نمی توانند حاکميت هائی ملی گرا (يا ناسيوناليست) محسوب شوند" بر این اساس به روشنی میبینیم که امکان تحقق ملی گرایی در دوران پهلوی بوده است. چراکه در این دوره، نه بیننده حکومت دینی هستیم و نه بیننده ایدئولوژی حکومتی غیر دینی. و همگان هم باورند که دیکتاتوری رضا شاه و سپس محمد رضا شاه را باید یک دیکتاتوری غیر ایدئولوژیک و غیرتوتالیتر خواند.
2- درباره پیوند ملی گرایی و سکولاریسم ایشان مینویسند : "بدينسان و منطقاً، چاره ای جز پذيرفتن اين نکتهء بديهی ديگر هم وجود ندارد که بين ملی گرائی اصيل و کوشش برای جدا کردن دين و مذهب و ايدئولوژی از حکومت، امری که امروزه با نام «سکولاريسم» از آن ياد می شود پيوندی ناگسستنی برقرار است و بدون تحقق يک سکولاريسم گسترده، تصور برقراری ملی گرائی نيز ممکن نيست. اگر خشت سکولاريسم را (مثلاً، از طريق ايجاد حکومت های مذهبی يا ايدئولوژيک) از زير ديوار ملی گرائی بيرون بکشيم آنگاه تمام اين ديوار فرو خواهد ريخت و اگر از پس اين آوار کسی مدعی «ملی گرائی» شود مسلماً ادعايش کاذب خواهد بود و او تنها با نام جعلی ملی گرائی عمل می کند و ماهيتاً ارتباطی با آن ندارد"
این نکته را به نوشتار ایشان می افزایم که این تعریف مربوط به دوران پسا مدرن است. وگرنه در دوران پیشا مدرن دین اگر به تعریف هویت دولت و ملت کمک میکرد و از نظر محتوا و شکل، سازنده و بومی بود، وجود آن در ساختار قدرت نه تنها زداینده ناسیونالیسم نبود، که رکن اساسی آن بود. همچنانکه هخامنشیان که دکتر نوری علا ارادتی به آنها دارد، اگرچه دین خود را به دیگران تحمیل نکردند، ولی همسانی به دولتهای سکولار و لائیک معاصر که هیچ خویشاوندی با دین و روحانیت ندارند، نداشت (نگاه شود به کتیبه های داریوش بزرگ). بر این اساس دولت پهلوی ها، اگر هم کاملا منطبق بر مبانی سکولاریسم تمام عیار نبود، ولی بی برو برگشت، سکولارترین دولت ایران در درازای تاریخ چند هزار ساله اش بوده است. چیزی که به ویژه پس از اسلام اقلیت های دینی آرزوی آنرا میکشیدند. پژوهشگر اتفاقا منتقد پهلوی ها _بهرام مشیری_ میگوید : "با طلوع آفتاب پهلوی ها، اقلیت های دینی ایران پس از سده ها رنج و مشقت، نفسی کشیدند." و چون ایدئولوژی دیگری هم جایگزین دین نشد، دیوار خودی و غیر خودی از میان رفت تا راه برای همان تعریف ملی گرایی و ناسیونالیسم آماده گردد. احتمالا در اینجا ماجرای "حزب رستاخیز" را به میان میکشند. که با توجه به حضورش در چند سال پایانی دوره پهلوی، نمیتواند ملاکی برای ارزیابی دوران 57 ساله پهلوی ها باشد. ضمن اینکه ماجرای رستاخیز نیز ماجرایی سیاسی (نه فرهنگی) بوده و صدور حکم محکومیت برای آن، محکومیت استراتژی سیاسی محمد رضا شاه را به دنبال دارد.
3- دکتر نوری علا در انتقاد آمیز ترین بخش جستار خویش مینویسد : " بله، من هم می پذيرم که ناسيوناليسم شکل گرفته در جريان انقلاب مشروطه، که در گذشته می کاويد تا سکوی پرشی مناسب برای کندن از حالی نکبت بار و سفری به سوی آينده بجويد، و دست آوردهای همين جستجوها سرچشمهء همهء نوآوری ها و نوسازی های عصر رضاشاهی شد، با گذر زمان و در معرض تمايلات دربار اين پادشاه برای تثبيت ديکتاتوری شاهنشاهی، رفته رفته از معنای خود دور افتاد، گذشته های پيش از اسلام را مبنای ايجاد يک «کيش شخصيت» جديد بر حول محور «پادشاه» قرار داد، ارزش های يافته شده در تاريخ ايران باستان را به حد مرکزيت دادن به مقام پادشاه فرو کاست، «سرود ملی» را تبديل به «سرود شاهنشاهی» کرد و ايران نوين را تحقق «ارادهء همايونی شاهنشاه» قلمداد نمود. اما در اين ميان، و بنا بر تعريفی که در ابتدای مقاله مطرح شد، روند مزبور ديگر چيزی به نام ناسيوناليسم را باقی ننهاد که بشود آن را به صفت «افراطی» متصف کرد. در جريان اين روند، در واقع «ملی گرائی گستردهء عهد مشروطه» تعطيل شد تا «شاه پرستی متکی بر قرائت ايدئولوژيک از تاريخ» جای آن را بگيرد."
اینجا پرسش ایجاد میشود که ناسیونالیسم شگل گرفته در جریان مشروطیت آیا چیزی به جز رویاها و آرزوهای روی کاغذ بود؟ دکتر نوری علا بهتر از من میداند که رضا شاه تلاش کرد تا آرمان هایی که فقط در کتابها و مقالات و سخنرانی ها دیده میشد را به عرصه عمل بکشاند. ولی ایشان به گونه ای نوشته اند که ممکن است خواننده نه چندان آشنا با تاریخ تصور کند که ما در ایران پیش از رضا شاه، ناسیونالیسمی داشتیم خالص و پاک که رضا شاه و سپس محمد رضا شاه آنرا به دیکتاتوری شاهنشاهی فروکاستند!. درست آن است که بگوییم، پهلوی ها، حکومتی بر پایه فرهنگ و تاریخ و هویت ایرانیان برپا کردند که اگرچه شاه محور بود ولی همین "شاه محوری" آن هم چیزی جدا از فرهنگ و تاریخ ایرانیان نبود. دکتر نوری علا سرود شاهنشاهی و دیگر موارد را محکوم میکنند. و آنرا شاه پرستی متکی بر قرائت ایدئولوژیک از تاریخ! میخوانند (که البته هرگز هیچ تعریفی از قرائت ایدئولوژیک از تاریخ ارائه نمیدهند). ولی خود ایشان با نادیده گرفتن تاریخ پادشاهی و شاهنشاهی خودکامه و مونارشیک چند هزار ساله ایران، با استناد به منشور حقوق بشر کوروش (و در جستارهایی دیگر با استناد به وجود مجلس مهستان در دوران اشکانی) گویا قصد دارند، دموکراسی و پارلمان محوری را در تاریخ سیاسی ایران و فرهنگ باستانی ایران امری روشن فرض کرده و شاه محوری را چیزی جدا از فرهنگ و تاریخ هویت باستانی ایران بدانند. که به گمان من در این صورت ایشان و همفکران ایشان در حال ساختن قرائتی شخصی و من درآوردی از تاریخ و فرهنگ ایران هستند.
ایشان و دیگران با نگاهی گذرا هم خواهند فهمیذ که تاریخ ایران _وارون یونان و رم_ تاریخ پادشاهی خودکامه و مونارشیک است. چه بخواهیم و چه نخواهیم، کوروش بزرگ که به درستی مرکز ثقل هویت ملی ایرانیان باید باشد، پادشاهی دیکتاتور بود (رجوع شود به معنای اصیل دیکتاتور که در امپراتوری رم باستان تعریف شده است). اگر خواهان این هستیم که جوانان ما وارون آنچه برخی سران جبهه ملی میخواهند، کوروش دوست و باستان دوست باشند، لازم نیست، وارون راستی، وانمود کنیم که کوروش بزرگ به جهت منشور حقوق بشرش، حکومتی دموکراتیک و پارلمان محور در ایران ایجاد کرد!. بلکه باید چنین بگوییم که آنزمان، آن سامانه پاسخ نیازهای ما را میداد و اکنون سامانه دموکراتیک. نباید گول وجود مجلس مهستان (که انباشته از شاهزادگان، اشراف و فئودالها بود و نه مانند نمونه های پارلمانی، دارای نمایندگانی از طبقات جامعه!) در دوران اشکانی را بخوریم. خود ایرانیان در تاریخ سنتی خودشان ساسانیان و کیانیان (هخامنشیان) را حکومت های آرمانی و ملی میدانستند و نه اشکانیان "فیل هلن" (یوناندوست) را. پس درست تر است که بگوییم، رضا شاه و محمد رضا شاه حکومتی بر پایه الگوهای کاملا ایرانی و اصیل و باستانی را از دل فرهنگ ایران بیرون کشیدند. که البته "شاه پرستی" بخشی از آن بود. (هرودوت مینویسد، ایرانیان در هنگام نیایش نه خود، که شاه را دعا میکنند) سخن از محکومیت شاه پرستی و شاه محوری در دوران مدرن، در سده بیستم و پرهیز از آن بحثی است و سخن از امری بدیهی به نام "شاه محوری در فرهنگ اصیل و باستانی ایران" بحثی دیگر. و بدبختانه جناب نوری علا به دلیل زیاده روی در دوری از این پدیده، چشمان خود را بر وجود آن در سطر به سطر شاهنامه و ادبیات کهن و کلاسیک ایران و انبوه نوشتارهای تاریخی ایرانی و بیگانه بسته اند. بنابراین به گمان من، بزرگترین اشتباه ایشان آنجاست که میگویند، پهلوی ها، با ساختن قرائتی ایدئولوژیک از تاریخ و فرهنگ ایران، شاه پرستی و شاه محوری و دیکتاتوری شاهنشاهی را به خورد جامعه دادند. درحالیکه هرگز نیازی به ساختن قرائت ایدئولوژیک نیست. "شاه پرستی"، "شاه محوری" و "دیکتاتوری شاهنشاهی"، چه بخواهیم و چه نخواهیم، در تاریخ و فرهنگ اصیل و باستانی ایران حتا برای مخاطبان عامی نیز کاملا روشن و بدیهی است. چه برسد برای پژوهشگران و روشنفکران. این سخن مانند این است که ادعا کنیم، حکومتی اسلامی که یک ساختار سیاسی متمرکز، غیر سکولار و غیردموکراتیک ساخته است، قرائتی ایدئولوژیک از اسلام ساخته است!. درحالیکه با نگاه به قوانین اسلامی و تاریخ اسلام از حکومت صدر اسلام در مدینه تا دوران خلفای بغداد و ... میبینیم که اثری از سکولاریسم، دموکراسی و پراکندگی قدرت در آن نیست.
|
|